|
|
|
شهيد سيد مرتضي آويني حسينا! اماما هر چند ما عاشورائيان قرن پانزدهم ه.ق، کربلا نبوديم، تا به نداي هل من ناصر تو پاسخ بگوييم و حق را ياري کنيم. اما حسينا، ما ميدانيم که تاريخ بر محور تو و عاشورا و کربلايت ميگردد همه روزها عاشوراست. زمان بر امتحان من و تو ميگردد تا ببيند که چون صداي هل من ناصر امام عشق برميخيزد چه ميکنيم؟ اين روز ها خوب دم از شهدا مي زنيم ! صبح روز سه شنبه 20 مرداد بود که صداي پيامک موبايلم خبر از خاموشي ستاره اي ديگر داد. پيامک از سامانه پيامک بنياد شهيد بود، با اين مضمون که (هادي اعتقادي جانباز 70% به خيل شهدا پيوست مراسم تشييع فردا چهارشنبه 21 مرداد ساعت 9:30 ) . ستاره اي که از دنياي مادي و بي معرفت ماجدا شد و به خيل ياران شهيدش پيوست . مي دانم که خيلي از بچه هاي شهر او را نمي شناسند من نيز او را نمي شناختم از چندتن از رزمندگان با سابقه شهر در مورد او سوال کردم . اما هر يک با سوال هايي پاسخم را دادند .کي شهيد شده؟ ويلچري بود؟ قطع عضو ؟يا شيميايي ؟ پيش خودم گفتم :چطور مي شود جانباز 70% درصد اين شهر که سالها در دوران دفاع مقدس حضور مأثر داشته و سالها بود که از تاثيرات گاز شيميايي رنج مي بُرد ، کسي از حالش با خبر نباشد . چه شده است که حتي رزمندگان ديروز از حال همسنگر جبهه هايشان بي خبراند ؟! بگذاريد برايتان بگويم که شهيد هادي اعتقادي در سال1341در شهرمان قزوين به دنيا مي آيد و از سال 63 در حالي که 18 سال بيشتر نداشت از طريق بسيج مسجد محله به جبهههاي نبرد اعزام و تا سال 67 به تناوب در مناطق جنگي حضور مي يابد و در سال 1366در حين انجام عمليات در منطقه حلبچه با بمباران شيميايي جنگنده عراقي مواجه مي شود و در اثر استفاده دشمن از گازخردل ، اعصاب و تاول زا دچار خفه گي مي شود و تمام بدنش تاول مي زند و در حالي که سرفه هاي خشک امانش را مي بُرد و به کما مي رود ، بعد از يک ماه در حالي که نام خود را هم فراموش کرده بود به زندگي باز مي گردد. بعد از جنگ در يکي از کارخانه هاي قزوين مشغول به کار مي شود ، از 6 سال پيش بخاطر تاثيرات شيميايي در مسير بين قزوين تا بيمارستان ساسان تهران به سختي گذر عمر مي کرد و رنج مي کشيد تا اينکه از 8 ماه پيش در بيمارستان ساسان بستري مي شود ،او که ريه هايش به شدت آسيب ديده واز حنجره مصنوعي استفاده مي کرد و حتي نام فرزندان خود را هم فراموش کرده بود، به سختي در دنياي پرتلاطم و طوفاني گذر عمر مي کرد. تا اينکه در 20مرداد 88 به نداي حق لبيک مي گويد و با شهادت به جمع ياران آسماني خوش مي پيوندد. جانباز شيميايي شهيد هادي اعتقادي همسر صبور شهيد اعتقادي مي گويد مشکلاتمان بسيار بود و هميشه سعي مي کردم در بيمارستان کنار همسرم باشم و دو فرزندم علي و محمد رضا در خانه تنها بودند اما سعي مي کردم محيط خانه را تاحدودي براي بچه ها آرام نگه دارم تا آنها کمتر احساس کمبود کنند.او مي گويد؛ فرزندانم هيچگاه از اين شرايط گله نمي کنند و به پدرشان افتخار مي کنند، هر چند پدرشان زماني هم که در خانه بود به علت مصرف بيش از حد دارو هميشه خواب بود و يا نمي توانست با فرزندانش حتي براي قدم زدن بيرون برود. از آخرين تشييع شهدا در شهرما که براي شهدا گمنام بود سه سال مي گذشت . پيش خود گفتم اين روزها بعد از آن حوادث قبل انتخابات که باسوء استفاده ناجوانمردانه عده اي از اسم دوران دفاع مقدس ، امام و شهدا و قانون شکني همان عده در حوادث تلخ بعد از انتخابات ، همه دلشان براي شهدا تنگ شده و فردا که روز تشييع شهيد اعتقاديست ؛ رزمندگان ،ايثارگران ،دانشجويان و بچه هيئتي ها و همه مردم شهر همانند روزهاي دوران دفاع مقدس وقتي شهيدي تشييع مي شد همه مي آمدند، مي آيند تا بار ديگر آرمانهاي بلند انقلاب ، امام و شهدا تجديد ميثاق کنند. تشييع شهدا جامعه را متوجه فرهنگ شهادت ميکند ضمن اينکه نبايد وظيفه خود را منحصر به تشييع شهيدان بدانيم . در حالي که مطمئن بود دوستانم همانند همه خبرها که با پيامک بلافاصله در شهر مي پيچيد از مراسم باخبرند، اما فقط براي جهت اطلاع مجدد ،زمان و مکان مراسم تشييع را براي چند تن از دوستان پيامک زدم.صبح چهار شنبه 21مرداد ساعت به سمت محل تشييع حرکت کردم .در مسير دنبال پوستر ها وبنر هاي اطلاع رساني براي تشييع مي گشتم اما مشاهد نکردم پيش خود گفتم انشا الله در مسير هاي ديگر هست.به محل تشييع رسيدم .که ناگهان تمام بدنم را عرق سرد فرا گرفت .اينجا چرا اينقدر خلوت است ؟پس بقيه کجا هستند؟ نکند تشييع زودتر شروع شده و من دير رسيدم ؟ اما نه مراسم آغاز نشده بود و تازه براي اينکه مردم برسند با نيم ساعت تاخير شروع شد.روي تابوت شهيد را با تکه هايي از چند پرچم کوچک کشورمان که با چسب بهم متصل شده بود به نحوي پوشانده بودند. تابوت حرکت کرد وفقط شانه هاي خانواده شهيد و عده اي ديگر ، ميزبان پيکر مطهر فرزند برومند حضرت روح الله(رض) شد.در حالي که بغض و اشکم در هم آميخته شده بود گوشه اي از تابوب را گرفتم .زير لب به شهيد اعتقادي گفتم: حاجي برايم فاتحه اي بخوان که تو زنده اي ما مرده ! حاجي سلام مرا به پدر و عمو هاي شهديم برسان و بگو که دلم برايتان تنگ شده است با معرفت ها چرا حالي از ما نمي پرسيد؟. در حالي که تابوت شهيد روي دوشم بود چندين بار ناخودآگاه به عقب نگاه مي کردم ولي تعدادمان همان حدود 100 نفر بود و کسي اضافه نمي شد. از ارتش يک گروه موزيک بيشتر نبود و از سپاه و نيروي انتظامي بجز چند سرباز که حفاظت خيابان رو به عهده داشتند کسي را مشاهده نکردم. پير مرد عزيزي هم بود که فقط لا اله الا الله مي گفت و بقيه تکرار مي کردند.يادش بخير تشييع شهداي سال هاي نچندان دور ، که در حين تشييع مداحي مديحه سرايي مي کرد و مردم با شعار هايي همچون ((اين گل پر پر از کجا آمده ، از سفر کرببلا آمده )) ((حسين حسين شعار ماست شهادت افتخار ماست)) (( کجائيد اي شهيدان خدايي بلا جويان دشت کربلايي ، کجائيد اي ... )) شهدا بدرقه مي کردند . مگر مردم شهدا را فراموش کرده اند ؟با مردم کاري نداريم همزمان و رفيقان همسنگرش کجا هستند؟اصلا دوستانم که خود به آنها پيامک زدم کجايند؟دنبال مقصر نيستم مسوولين به خود نگيرند. اين روزها خوب دم از شهدا مي زنيم ! مارا چه شده است؟ يادم است سال گذشته براي يک همايش پياده روي تمام شهر را پوستر و بنر و تراکت فرا گرفته بود جالب اينجاست که بسياري از ادارات به کارمندان و خانوادهايشان دعوت نامه داده بودند و از آنها خواسته بودند که در آن همايش پياده روي شرکت کنند. در روز تشييع در خيابان شهدا خبري از عطر و گلاب و اسپند نبود اما جايتان خالي عطر شهيد همه جا را معطر کرده بود. ! آري ياران چه غريبانه، رفتند از اين خانه هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه بنا نبود اينجوري بشويم .... قرارمان اين نبود به شهدا جاخالي بدهيم ... قرارمان اين نبود امام را تنها بگذاريم ... رفت،آري،اما در سينه جانبازان ما مگر ردپايش را نمي توان ديد؟ مگر جانبازان را فراموش کرده ايد ؟مگر فراموش کرده ايدو نمي دانيد؟آرزوي فرزند جانباز قطع نخايي اين است براي يک بار هم که شده پدرش را تمام قد ببيند؟ ،فرزند شهيد نمي داند مفهوم واژه پدر يعني چه ،فرزند جانباز شيميايي بجز صداي سرفه از پدرش چيزي نمي شنود ، خانواده هاي جانبازان اعصاب و موجي با چه مشکلاتي دست و پنجه نرم مي کنند؟ روزگار، نه. زمانه، نه. زمان، زمان غريبي است .قرارهاي امروزي آواي بي قراران را از يادها برده است، ترانههاي امروزي ترانهي دلنواز باران جبههها را از بين برده است. . غربت ياد شهيد غيرتهاي رفته به باد را زنده نميکند ؟ آري، زمان زمان غريبي است. لبخندهاي مايل به دنيا لبخندهاي دريايي دريادلان را فراموش کرده است. آري! آسمان سينههامان از آواي غربت ياران، بغض ابر گرفته است. کجائيد؟! اي لبهاي خاموش، تا با صداي آشناي خود برايم بگوئيد رازهاي در زنگار نهفته را، قصه شوق پرواز را. ابري مي شوم انگاري ، باد که مي وزد بارانم مي آيد. نويسنده:قاسم اللهياري (فرزند شهيد اللهياري ) نيمي از مطلب فوق در روزنامه رايحه مهر استان قزوين در تاريخ 1/6/88 به چاپ رسيده بود ! که در وبلاگ متن کامل آن را مشاهده مي کنيد. ماه رمضان، بهار قرآن و هنگامهي معطر شدن جانهاي مؤمنان با عطر دل نواز آيههاي الهي است. باتشكر از حسين نقيلو حضرت رسول اکرم (ص): |
پست الکترونيک آرشيو وبلاگ
عكس هم رزمان شهدا شهداي درچه عابد آرشيو پيوندهاي روزانه
دی 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386
شهداي درچه عابد
صادقي اعضای هیئت
شایداین جمعه بیاید شاید... یوسف زهرا تنديس انتظار غریب مادر امام مهدی آسمان یامهدی ادرکنی درانتظارطلوع خورشید یاس سرخ پرسش و پاسخ قرآن و... به خدا مي آيدمهدي فاطمه هيئت قمربني هاشم(نرگان) نغمه ي انتظار قصه ي قربت باخدابودن هم عالمي داره مسافرجمكران علي را عدالتش كشت وبلاگ حجاب فرداي روشن انتظارسبز عطر ظهور عاشق علي اكبر دلم مي خوادببارم مثل خدا دختران باحجاب صفحات انتظاردرفراق گل نرگس بچه های مسجد امام زمان لارگان امید فاطمه بسیج دانشجویی شهید آوینی خادم ارباب
monesam khoda
پشتيباني
|